منتظر آسانسور می مانم. می مانم و می مانم ... مدتی کمتر از 20 دقیقه شاید هم بیشتر.
قربون اون پله ها برم... نه یک طبقه نه دو طبقه ....پنج طبقه پله زدن رمقی برای سلام کردن نمی گذارد. خانمی که مسوول انتخاب واحد است سخت درتکاپو است. رشته تون؟ لیسانستون؟ ارشدی ؟ ووو
برگه انتخاب واحد ترم اولی های ارشد روزنامه نگاری تحویل می گیرم. انتخاب واحد آماده است...فقط مجبورم همان طبقه ها را دوباره طی کنم. در مسیر چندین خانی به مبلغ درج شده در زیر برگه انتخاب واحد نگاه می کنم. چیزی نیست هیچ واقعا هیچ. یک میلیون و دویست و اندی ناقابل . نگران می شوم ... آیا مبلغ مورد نظر در تمامی کارتهایم که در جیب مقدس حمل می کنم توان پرداخت این ارقام نوری را دارد؟
طبقه دوم نیاز به امضاء دارم. خانم * مجدد می پرسد رشته کارشناسیتون چه بوده؟
- زبان انگلیسی
- پس چرا این برگ انتخاب واحد به شما دادن؟
-نمی دونم.
- شما لطف کنید برید بالا و فرم انتخاب واحد را مجدد بگیرید حتما هم تاکید کنید که رشتتون غیر مرتبط است.
- ممنون از راهنایی تون.
دوباره من هستم و این همه پله.منی که روزانه ۲۰ دقیقه پیاده روی نمی کردم حالا باید برای هر امضا یا سوال ۲۰ دقیقه از پله ها بالا یا پایین برم.به هر حال این اول راه است. ۲ سال باید این کار رو انجام بدم.کاش کنار دانشگاه یک دریا بود به اندازه خلیج فارس. تا حداقل برای استراحت نگاهی بهش می انداختم و یا کفش هایم را در می آوردم و دل و پا بدریا می زدم .اما چه بگویم که دیوار ها جلوی خیال پردازی ام را گرفتند و باز مرا روبروی خانم مسوول خان اول قرار دادند.
- ببخشید من فرم انتخاب واحد رشته روزنامه نگاری می خوام . رشته ام هم غیر مرتبط است.
-رشته تون؟
- انگلیسی
- ارشد یا کارشناسی؟
- ارشد ارتباطات ولی لیسانسم زبان است.
- یه لحظه صبر کنید تا آقای * محاسبه کنن.
آقای * سریع تر از ماشین حساب زیر فرم انتخاب واحد مبلغ ۸۹۵۱۴۰ درج میکند . کلمه به تومان بزرگتر از امضاء به چشمم میخورد. خیلی خوشحال می شوم . مبلغ خواسته شده برایم قابل پرداخت است. دیگر نیازی به ورانداز کردن کارت هایم نیست. احساس میکنم که بدون چک و چونه توانسته ام حدود ۳۰۰ هزار تومان تخفیف بگیرم. نمی دانم چطور این بار گذشتن از ۳ طبقه برایم آسانتر از قبل بود. باز خانم * فرم انتخاب واحد را می گیرد و با یک امضاء بی نام و نشان مرا راهی اتاق دکتر* میکند.
- ببخشدی چند طبق باید بالا یا پایین برم؟
- همین روبرو است.
این بار شانس با من بود. اتاق آقای دکتر دقیقا ۱۰ متری بود .با شور و شعف ، مقتدرانه در را می زنم. نه یک بار و دوبار... اما چه شانسی ؟ ندایی به گوشم می رسد( نه از غیب ) بلکه از همان اتاقی که چند لحظه پیش آنجا بود. صبر کنید تا دکتر بیاید.
پا هایم می گویند نایست ادامه بده. من هم به حرف پا هایم گوش می کنم و با چشمان دیوار چرانی می کنیم. از این پنجر به آن پنجره ، از این بورد به آن بورد و خیلی دیگر از این و آن ...
ناگهان چشمانم به روی در باز اتاق دکتر زوم میکند. به طرف اتاقش می روم.امضا می کند بدون اینکه کلامی رد و بدل شود. احتمالا یکی از استادانمان باشد در آینده ای نه چندان دور. تحویل نمیگیره حتما خیلی با کلاسه. شاید هم چون نمی شناسه تحویل نمی گیره بعدا صمیمی میشه. این فکر ها زمانی بود که داشتم مجدد از پله ها بالا می رفتم.تا دوباره ادامه مراحل انتخاب واحدم را انجام بدم.
-امضا گرفتی؟ ( با سرم جواب بله را میدهم). خانم * متوجه خستگی من شده. لطف کنید برید و پول را به حساب دانشگاه واریز کنید و ۳ کپی از آن بگیرید ، همراه با فرم انتخاب واحد بیارین همین جا تحویل بدین.راست شماره حساب هم پشت در زده.
یه آسانسور و این همه دانشجوی مشتاق.پله ها منتظر بوسه اند . قدم هایم را به آرامی روی آنها قرار می دهم تا بتوانند شهد لب لعل کفشم را بچشند. نمی دانم اگر با جوراب هایم را می رفتند باز هم بوسه باران می شدند؟
به آرامی و با خوشحالی پایین می رفتم تا جیبم را در جیب دانشگاه خالی کنم. اخه ۳۰۰ تومان (به هزار بخوانیدش) تخفیف گرفته بودم. آدرس بانک ملت شعبه ای که باید پول واریز کنم می پرسم. همین جاست. چند قدمی درب ورودی دانشگاه. فیش را می گیرم مبلغ را درج میکنم اما به ریال . آدرس و شماره موبایل به دقت پر می کنم. کد شناسنامه می خواهد . نمی دانم . جای جواب را خالی می گذارم. جواب سفید بهتر از نمره منفی هست.
خانمی هم کنارم ایستاده و دارد همین فرم را پر میکند. مبلغ دقیقا همان است که من نوشته ام.دلم می خواهد بپرسم شما هم ارتباطات گرایش روزنامه نگاری قبول شده اید؟ ولی احساس میکنم که فرم را پر کنم و متصدی بانک تحویل بدم بهتر است .
- ببخشد جای کد شناسنامه چی نوشتین؟
- هیچی . سفید گذاشتم. زیاد مهم نیست.
- مرسی
فیش واریزی را تحویل میدهم. یک فیش جلوی فیش من قرار گرفته؛خوب شد که بانک خلوت بود و گرنه باید مدتی هم اینجا عمر تلف می کردیم. متصدی بانک از جایش بلند می شود. آبی می خورد و دوباره روی صندلی اش می نشیند.گوشی را بر میدارد و می گوید باجه شما هم حساب جام قطع شده است؟
این هم از شانس ما. عمر باید یه جور تلف شود.یا کنار دریا یا در مدرسه یا در بانک و دانشگاه آزاد.
صندلی خالی را شکار می کنم و زودتر از خانمی که دارد با بچه کوچولویش حرف می زند تصاحب می کنم. وای این دور از انصاف است اخه از قدیم گفتند حق تقدم با خانم هاست. ببخشید خانم شما بفرمایید. نه مرسی من داشتم می رفتم. صدای متصدی بلند می شود بوشهری بیا!
-بوشهری هستی.
- بله بندر دیر
- خوش به حالتون که همش می رید کویت.
- نه ما نمی ریم . ما به بحرین نزدیکیم و امارات . اکثرا می رن دوبی.
- دوبی که بهتر و مشهورتر از کویته. من خیلی دوست دارم بیام اونورا.
- (می دونستم که هرکز نمی آد) ما در خدمتیم. هر وقت خواستی بیا . آدرس و شماره هم که داری
- میام. زیرش نزنی بابا؟ بفرما بندری این هم فیشت.
- آدرس که داری وقتی اومدی مبلغ باقی مانده هم با خودت بیار.
متصدی بانک لبخندی می زند و خانمی هم که مبلغ فیشش برابر با من بود می خندد. شاید با حرف من به جواب سوالی - چطور ۶۰ توان مانده را باید پس گرفت - که در ذهنش بود رسیده بود.
فیش را تحویل می گیرم با دوست بانکی هم که آدرسم را تا چند لحظه دیگر فراموش خواهد کرد خداحافظی می کنم. کنار بانک مغازه خدمات کپی و پرس و غیره قرار گرفته است. کپی می گیرم و عازم صعود می شوم . بالا رفتن از پله ها دیگر برایم سخت شده است. اما می دانم این گام آخر است.
فیش بانکی و فرم انتخاب واحد و کپی انها که همگی در یک سایز هستند تحویل میدهم. صدای منگنه روی کاغذ ها در گوشم طنین انداز میشود. تو هم دانشجو شدی.
شروع کلاس ها ۲۹ یا ۳۰ بهمن است. موقعی که آمدین کارت دانشجویی هم تحویل می گیرید.این آخرین جملاتی بود که از مسوول ثبت نام شنیدم.برای استراحت نهایی به طرف صندلی هایی می روم که در وسط راهرو چیده اند.شخصی خوش تیپ اما میانسال جایی را برای خود خوش کرده و با پا هایش ریتمی را می زند که آهنگش را در ذهنش مرور میکند.انطرف تر هم دختری نشته است . چشمانش نگران است . به مادرش نگاه میکند. مادرش دارد با یکی از استادان دانشگاه صحبت میکند. شاید هم استاد نباشد اما با این تیپ کت و شلواری و سامسونت غیر از استاد چه می تواند باشد.
کنار آن آقای میانسال می نشینم . مسیر نگاهش را قطع می کنم.زیاد برایش مهم نیست که کجا نگاه میکند.مسیر چشمانش را دنبال می کنم. صدیقه ببران- جعفر اسحق تیموری -عبدالرضا...
- سلام .ببخشید ، ارشد روزنامه نگاری می خونید.
- بله شما چطور؟
- من مردم شناسی می خوانم. دکترا. می خوام مردم رو خوب بشناسم.
- احتمالا هزینه اش بالا باشه؟
- من ۴ واحد دارم این ترم . حدود یک میلیون و هشتصد تومان میشه. ولی نهاد ۸۰ درصدش را متقبل می شه. من حدود دویست تومانش میدم.جانبازم. شما کجایی هستین؟
- بندر دیری
- اهان قیافت مشخصه که بچه اهواز باشین.
- بندر دیر که یکی از شهر های استان بوشهر است. مردم شناسی هم خوبه براتون .(دو تایی بلند می خندیم.)
- ما یه چس تومانی می دیم و چس دانشجو می شیم بعد می ریم شهرمون یه چس کلاس می ذاریم که ما دانشجوییم.
- عجب اصطلاحی با حالیه . کارکرد چس هم فهمیدیم. (این بار خیلی بلندتر از قبل می خندیم)
مادر و دختر هم به ما نگاهی کنن. چهره دختر دانشجو اخمو شده اما چهره مادرش اصلا چنین چیزی را نشان نمی دهد، احتمالا دلش می خواست جای ما باشه که به این راحتی می خندیم و الکی خوشیم اون هم به خاطر یک اشتباه ساده یا یک عبارت ساده اما بدردبخور.
با آقای دکتر مردم شناس خداحافظی میکنم.
مسیر پله ها را مجدد طی می کنم. رشته غیر مرتبط ما هم داره چربی های اضافه بدنم آب می کنه درست مثل دانشگاه آزاد.
از دانشگاه خارج می شم. به طرف سرویس های BRT می روم. اتوبوس می آید . جایی برای خودم به زور پیدا می کنم.دیگر سردر ورودی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی را نمی بینم. اتوبوس به سرعت می رود . 200 متر مانده به ایستگاه....
پ ن : وقتی آزادی هم رنگ عوض می کند
پ ن 1: با یوتیوب یک سخنران خوب شوید
پ ن ۲: عکس های جهانگیر رزمی- اعدام های سال 79 میلادی کردستان